...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶
با تعجب به تهیونگ نگاه کردم. باورم نمیشد همسایه طبقه پایینم یه خواننده مشهور باشه. حالا فهمیدم چرا اون روز تو آسانسور اونقدر جذاب به نظر میرسید و کلاً چرا انقدر مرموز بود.
ا/ت: پس واسه همینه که انقدر عینک و ماسک میزنی؟ که کسی نشناستت؟
تهیونگ: (خنده کوتاهی کرد) آره دیگه، وگرنه زندگی واسم سخت میشه. ببخشید که اینجوری مجبور شدیم بدویم، ترسیدم اذیت بشی.
ا/ت: نه بابا، اتفاقاً خیلی هیجان داشت! کلی خندیدم.
رسیدیم جلوی آپارتمان. تهیونگ ماشین رو پارک کرد. یه حسی بهم میگفت نباید پیاده بشم، انگار دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم. دستم رو بردم سمت دستگیره در.
ا/ت: خب… مرسی بابت امروز. هم بستنی، هم کادو… خیلی خوش گذشت.
تهیونگ: ا/ت؟
برگشتم سمتش که بگم “بله؟” ولی فرصت نکردم حرف بزنم. تهیونگ یهو اومد جلو، صورتش خیلی بهم نزدیک شد و قبل از اینکه بفهمم چی شده، لباش رو گذاشت رو لبام.
توی شک بودم. چشمام گرد شده بود و قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. ولی عجیب بود… با اینکه مثلاً “اولین بار” بود که این اتفاق میافتاد، ولی اصلاً حس غریبگی نمیکردم. انگار لباش دقیقاً جای خودشون رو میدونستن. یه لحظه چشمام رو بستم و همراهیش کردم.
بعد از چند ثانیه آروم ازم جدا شد. دوتامون نفسنفس میزدیم. تهیونگ با یه لحن خیلی مهربون و چشمای لرزون نگاهم کرد.
تهیونگ: ببخشید… یهو اصلاً دست خودم نبود… فقط خیلی دلم میخواست این کار رو بکنم.
فقط تونستم سرم رو تکون بدم. زبونم بند اومده بود. سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت ورودی آپارتمان. وقتی رسیدم توی خونه، در رو بستم و تکیه دادم به در. دستم رو گذاشتم روی لبام. هنوز گرمی لباش رو حس میکردم.
ا/ت: (با خودم زمزمه کردم) این دیگه چی بود…؟ چرا انقدر آشنا بود؟
رفتم سراغ لپتاپم. دستام میلرزید. اسم “تهیونگ” رو سرچ کردم. وقتی عکساش بالا اومد، خشکم زد. اون “وی” از گروه BTS بود! یعنی من الان با یکی از معروفترین آدمای دنیا بودم؟همینجوری که داشتم عکساش رو نگاه میکردم، یهو یه تصویر خیلی سریع از ذهنم رد شد. بارون… صدای جیغ… و یه نفر که دقیقاً مثل تهیونگ داشت گریه میکرد و میگفت “خواهش میکنم چشمات رو نبند”.سرم تیر کشید. نشستم روی زمین.
ا/ت: خدای من… نکنه واقعاً یه خبرایی بوده؟
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶
با تعجب به تهیونگ نگاه کردم. باورم نمیشد همسایه طبقه پایینم یه خواننده مشهور باشه. حالا فهمیدم چرا اون روز تو آسانسور اونقدر جذاب به نظر میرسید و کلاً چرا انقدر مرموز بود.
ا/ت: پس واسه همینه که انقدر عینک و ماسک میزنی؟ که کسی نشناستت؟
تهیونگ: (خنده کوتاهی کرد) آره دیگه، وگرنه زندگی واسم سخت میشه. ببخشید که اینجوری مجبور شدیم بدویم، ترسیدم اذیت بشی.
ا/ت: نه بابا، اتفاقاً خیلی هیجان داشت! کلی خندیدم.
رسیدیم جلوی آپارتمان. تهیونگ ماشین رو پارک کرد. یه حسی بهم میگفت نباید پیاده بشم، انگار دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم. دستم رو بردم سمت دستگیره در.
ا/ت: خب… مرسی بابت امروز. هم بستنی، هم کادو… خیلی خوش گذشت.
تهیونگ: ا/ت؟
برگشتم سمتش که بگم “بله؟” ولی فرصت نکردم حرف بزنم. تهیونگ یهو اومد جلو، صورتش خیلی بهم نزدیک شد و قبل از اینکه بفهمم چی شده، لباش رو گذاشت رو لبام.
توی شک بودم. چشمام گرد شده بود و قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. ولی عجیب بود… با اینکه مثلاً “اولین بار” بود که این اتفاق میافتاد، ولی اصلاً حس غریبگی نمیکردم. انگار لباش دقیقاً جای خودشون رو میدونستن. یه لحظه چشمام رو بستم و همراهیش کردم.
بعد از چند ثانیه آروم ازم جدا شد. دوتامون نفسنفس میزدیم. تهیونگ با یه لحن خیلی مهربون و چشمای لرزون نگاهم کرد.
تهیونگ: ببخشید… یهو اصلاً دست خودم نبود… فقط خیلی دلم میخواست این کار رو بکنم.
فقط تونستم سرم رو تکون بدم. زبونم بند اومده بود. سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت ورودی آپارتمان. وقتی رسیدم توی خونه، در رو بستم و تکیه دادم به در. دستم رو گذاشتم روی لبام. هنوز گرمی لباش رو حس میکردم.
ا/ت: (با خودم زمزمه کردم) این دیگه چی بود…؟ چرا انقدر آشنا بود؟
رفتم سراغ لپتاپم. دستام میلرزید. اسم “تهیونگ” رو سرچ کردم. وقتی عکساش بالا اومد، خشکم زد. اون “وی” از گروه BTS بود! یعنی من الان با یکی از معروفترین آدمای دنیا بودم؟همینجوری که داشتم عکساش رو نگاه میکردم، یهو یه تصویر خیلی سریع از ذهنم رد شد. بارون… صدای جیغ… و یه نفر که دقیقاً مثل تهیونگ داشت گریه میکرد و میگفت “خواهش میکنم چشمات رو نبند”.سرم تیر کشید. نشستم روی زمین.
ا/ت: خدای من… نکنه واقعاً یه خبرایی بوده؟
…
- ۱۴۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط